تبليغاتX
سبلان

سبلان


به عمق نومیدی رسیده بودم و تاریکی چتر خود
بر همه چیز کشیده بود که عشق از راه رسید و
روح مرا رهایی بخشید.
فرسوده بودم و خود را به دیوار زندانم می کوبیدم.
حیاتم تهی از گذشته و عاری از آینده بود و مرگ
موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم.
اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری ریسمانی شد
در دستانم، به آن ورطه پوچی پیوند خورد و قلبم با
شور زندگی شعله ور شد.
معنای تاریکی را نمی دانم، اما آموختم که چگونه
بر آن غلبه کنم.
                                                  هلن کلر

خدایا !
هر کدام از ما سالهایی با ارزوی دیگران زیسته ایم. جهل
کودکی و خامی نوجوانی مجال تصمیمات درست را از ما
گرفت.اکنون که به زندگی خود نگاه می کنم بر لحظاتی که
قدرتی برای افرینش و تغییر ان نداشته ام افسوس نمی خورم.
 در این شب تو را شکر می کنم زیرا به من این شهامت را دادی
 تا دیگران را مسئول اشتباهات خود ندانم. تو را شکر می کنم که جرأت
زیستن با احساس دوست داشتن و عشق را به من اموختی.
خدایا ! در همه ثانیه های زندگیم به من قدرت بده تا از ترس
رها باشم و با تو آرامش یابم.
                                                         آمین
                                                    التماس دعا

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387 0:15 توسط sadr |


تمام وجود ما
حاصل ان چیزی است که می اندیشیم
چگونه کسی می تواندبگریزد
وقتی وجودش اکنده از نفرت است
وقتی در ذهنش مدام تکرار می کند:
او از من سو استفاده کرد،
او به من ازار رساند،
او مرا شکست داد،
او مال و منالم به یغما برد...
نفرت هرگز با نفرت پایان نمی یابد
نفرت تنها و تنها تسلیم عشق خواهد شد.
                                                 بودا

کاش کمتر گله می کردی
اینها که می گویی بهانه است عزیزکم
اگر از فراخ ابرها نیم نگاهی به من می انداختی
اگر دل کوچکت را به نگاههای زود گذر نمی بستی
مرا می دیدی
من که دیر زمانیست با نفسهای تو زنده ام
شاید وقتش رسیده باشد
دفتر سرگردانی ات را پایان بده
من همین جا هستم
نشان به ان نشانی که هنوز پنهانی مرا می نگری

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 23:47 توسط sadr |





 
استفان کاوی می گوید :" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان
تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر
دلتان می خواهد قدمهای کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان
ایجاد کنید باید نگرشها و برداشتهایتان را عوض کنید ."
 
'منصبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم . تقریبا یک سوم
اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم
بود و در مجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا
اینکه مرد میانسالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس
تغییر کرد . بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز
پرتاب می کردند . یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر
روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی
اتوبوس خرد شده بود . اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من
نشسته بود، اصلا به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود.
بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که : آقای محترم !
بچه هایتان واقعا دارند همه را آزار می دهند . شما نمی خواهید جلویشان
را بگیرید ؟ مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد
 کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت : بله ، حق با شماست .
واقعا متاسفم . راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم ،
مادر همین بچه ها ٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است . من واقعا گیجم و نمی دانمl
باید به این بچه ها چه بگویم . نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد ."
 " صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ " و خودش ادامه می دهد که:" راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به ان مرد گفتم : واقعا مرا ببخشید . نمی دانستم . آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
 اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد ٬اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم ."
 
" حقیقت این است که به محض تغییر برداشت ٬ همه چیز ناگهان عوض می شود . کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می دهد."

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 23:5 توسط sadr |


شب نرگس است و شب شور
انتظار می کشد و انتظار می زاید
فارغ می شود و فراغ می افریند
تا صبح چه می کشد این مادر
در بستر امید.
دوستان سلام
از پیامهایتان ممنون،اما اگه میشه پیامهاتونو
خصوصی نگذارید چون این سایتو متعلق به
همه می دونم.
با تشکر

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 23:29 توسط sadr |



نمی دونم تا حالا شده تمام لحظات یک شب رو
حسرت بخوری اونهم به داشته های دیگران.
ناشکری بکنی و خدا رو مقصر تمام نداشته هات بدونی.
انگار که به یک تابلو از روبرو نگاه بکنی اما نفهمی که تابلو ها عمق ندارند.
اون چیزی که ما از اب و رنگ زندگی بعضی ها می بینیم همون تابلو ئه.
ولی حیف که دیر می فهمیم.
خدایا شکرت که خیلی بجا ما رو متنبه می کنی

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 16:45 توسط sadr |



با نام او
این اولین سطری است که می نویسم.حس جالبی دارد.
اگر در دل امید است،چون سبلان پابرجایی و معجزه را دیده ای
با من همراه باش.
راستی من مینا هستم.در رشته مکانیک سیالات درس می خوانم.
دوست دارم در باره موفقیت بنویسم.
با ارزوی روزگاری خوش
به امید دیدار


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 19:37 توسط sadr |